محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 5 سال و 25 روز سن داره
مرتضی علیمرتضی علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
میترا طلامیترا طلا، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه: 2 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

میوه های باغ زندگیم

یه جمعه خیلی خوب باغ بابا جون و مامان جون

پنجشنبه شب رفتیم دشت وقتی رسیدیم مامان جون عزیزم یه شام خیلی خوشمزه واسمون پخته بودن و برای اومدن ما لحظه شماری میکردن شبم همتون دور مامان جون جمع میشین و میگین مامان جون واسمون قصه بگین  مامان جون خیلی با محبته و خیلی دوستون داره و همیشه آغوش گرم و مهربونش برای شما باز خدایا شکرت به خاطر وجود پر مهر پدر و مادر عزیزم انشالله که همیشه سالم و سلامت باشن در پناه خدا اخر شب خاله فرشته جون هم زنگ زدن و گفتن ما هم فردا صبح میایم دشت صبح که از خواب پاشدیم یه صبحانه عالی مامان جون برامون آماده داشت و گوشت و پیاز آبگوشت رو هم دیگه تف داد...
22 مهر 1402

دورهمی رستوران سنتی بند امیر شاه

شب قبل از اینکه دایی جون میخواستن برن آلمان  مامان جون و باباجون که تازه از مکه اومده بودن و ما و خانواده خانومشون و خاله فرشته جون رو دعوت کردن رستوران سنتی شب های آرام  بند امیر شاه  خیلی خوش گذشت جای میترا جون و مرتضی جونم خالی بود چون با بابا شون  مشهد بودن   دست دایی و زن دایی درد نکنه خیلی شب خوبی بود . ...
3 شهريور 1402

یه شب خوب خانه بازی

امروز  بابا محسن خونه بود سر شب مارو برد بیرون چون هوا سرد بود و دلتون واسه شهر بازی تنگ شده بود بعد از گذروندن روزای سخت مریضی نزدیک دوهفته بود خانوادگی مریض بودیم رفتیم بیرون اولش که رفتیم خانه بازی پاذل بازی کردین بعدشم مرتضی گفت بریم پیتزا بخوریم که رفتیم فردوسی شام خوردیم بعدشم اومدیم خونه بهتون خوش گذشت گلای قشنگم فردا هم قراره واسه کلاس مرتضی علی آش درست کنم برای آموزش نشانه ش  ...
10 دی 1401

سفر دو روزه به همراه خانواده

پنجشنبه بعدظهر بابا محسن گفت یه سفر کاری داره توشهرهای استان کارشم زیاد طول نمیکشه واسه همین گفت اگه دوست دارین شما رو هم ببرم ما هم با اینکه یه کم سرما  خورده هم بودیم ولی از تو خونه موندن خسته شده بودیم گفتیم میایم اخر شب رسیدیم مهمان سرای فردوس شب رو اونجا خوابیدیم و صبح  درساتون رو نوشتین وبابا محسن هم کارش رو انجام دادوباز را افتادیم رفتیم بشرویه اونجا   بابا محسن کارش تموم که شد رفتیم رستوران نهار خوردیم و بعدشم رفتیم عشق اباد و طبس تو طبسم رفتیم امامزاده و باغ گلشن بعدشم برگشتیم اخر شب  بهتون خوش گذشت تو ماشینم یکسره اهنگای دلخواهتون رو گوش میدادین و کلی هم خوراکیای...
26 آذر 1401

محمد حسین عزیزم

رفتیم پارک توحید با مامان جون و باباجون میترا و مرتضی بازی میکردن شما تماشا شون میکردی البته شما رو هم سرسره بازی بردن یه بار بغل مرتضی یه بار بغل میترا خیلی بهت خوش گذشت گل پسرم  ...
15 شهريور 1401