محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 5 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره
مرتضی علیمرتضی علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره
میترا طلامیترا طلا، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره
محمد صدرامحمد صدرا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

میوه های باغ زندگیم

اینم عکس کچلی پسر کوچولوم

این عکس مال یه هفته پیشه که واسه اولین بار بابا محسن میخواست سرتو ماشین کنه که چون موهات خیلی نرم بود بابایی مجبور شد تیغ بزنه منم در حال کوتاه کردن موهات بهت شیر میدادم که وایستی سرت تموم بشه ولی تو همش میخواستی سرتو تکون بدی اخرش بردیمت تو حموم سرت رو خیس کردیم و بابا محسن با ژیلت کار رو تموم کرد بالاخره اینم شادیت بعد تموم شدن اصلاح سرت  ...
8 مهر 1401

تولد میترا جان و محمد حسینم

امشب به مناسبت شب تولد میترا جون و محمد حسینم رفتیم رستوران سنتی  شمس العماره  خیلی خوش گذشت خصوصا به محمد حسین میترا برف شادی میریخت کلی کیف میکرد اخه تولد محمد حسینم هم ۳۰شهریور بود چون اخر ماه صفر بود نگرفتیم و با تولد میترا جون که هفت روز با هم فرق دارن با هم واسشون یه تولد کوچولو گرفتیم انشالله صد ساله بشین گلای قشنگم و ماه ربیع اول بر همگی مبارک . ...
7 مهر 1401

اماده شدین واسه مدرسه

امروز  هم ابجی میترا زودتر  از مدرسه اومد و میخواست شما رو ببره مدرسه مدرسه تون یکی هست شیفت صبح میترا رفت این هفته بعدظهر شما هفته اینده هم برعکس میشه  هر روز خودم میبردمتون ولی هوا گرمه ظهر محمد حسین اذیت میشد   ...
6 مهر 1401

وقتی محمد حسین ناراضی و بهونه گیر میاد

وقتی ناراحتی و چیزی میخوای اینطوری میکنی صورتت رو من رو تخت استراحت میکردم که اینطوری اومدیدلبه تخت که منو بذار بالا منم زود گوشیم رو برداشتم ازت عکس گرفتم تا دیدی دارم عکست رو میگیرم بلافاصله تغییر دادی قیافه رو و خودت رو خندان کردی بعدشم پشتی رو انداختی روش رفتی اومدی بالای تخت کنارم و شیر خوردی وقتی شیرت رو میخوری با محبت نگام میکنی در کنار تو آرامش میگیرم گل پسرم خدا حفظت کنه عزیز دلبندم وقتی هم چند قدم ازم دوری دستام رو که باز میکنم خودتم دستاتو باز میکنی و بدو بدو میای بغلم میگم منو ببوس لپم رو میذاری تو دهنت میگی اوب خیلی ذوق میکنم وقتی بوسم میکنی نفسم  اینم خوشحالیت واسه اینکه عکست خوشکل بیفته ملوس من 💞🥰🥰 ...
29 شهريور 1401

خوشحالی گلای من با هدیه هاشون

سوغاتی مامان جون بابا جون واسه مرتضی جونم 🥰🥰 امروز مامان جون و بابا جون بعد ده روز از مشهد اومدن و اینقد دلشون واستون تنگ شده بود که اول اومدن بیرجند تا شما رو ببینن ولی خیلی زود رفتن چون بابا جون ابیاری داشتن واین بلوز قشنگ رو هم واسه میترا جون هدیه اوردن و واسه مرتضی جونم هم یه سوشرت شلوار قشنگ و واسه محمدحسینم هم اسباب بازی خیلی ذوق کردین و خوشحال شدین مامان جونم از دیدن ذوق شما خیلی خوشحال میشن و همیشه که جایی میرن براتون سوغاتی میارن واسه هدیه نمازخوندن دخترم هم مامان جون واسش ساعت خرید  خیلی  خیلی مامان جون رو دوست دارین  ...
28 شهريور 1401